٢:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
+ دوتا چشم!!

دردهامو که بذاری کنار هم میشه ازش پنجره ای ساخت اونوقت تا صبح قیامت تو رو  از توش زاغ زد....اینطوری دیگه نه تو ضرر می کنی نه من !!! حرف معامله رو هیچکس نزده الان دارم از ضرر وزیانی حرف میزنم که کوری نصیبم کرد یعنی از اونوقتی که کور شدم ضرر کردم ...یعنی درست وقتی تو رو دیدم ...مامان هم گفت بهم که کور شدم البته قشنگتر برام هجی کرد خر کور..!!!!   دوره ای که کوری رو تجربه می کردم می دونی چقدر سرم رو کلاه گذاشتی ؟؟...می دونی زخمایی بهم زدی که حتی از وجودشون خبر نداشتم و تازه وقتی دیدم، فهمیدم!!! ...وقتی کوربودم فقط می تونستم لمس کنم دستهای هرزه ای رو که به نام نجابت بهم انداختی ...وکیفورم کرد  گونه هایی که فکر کردم خیس اشک عشقن و نفهمیدم  اینا تفه!! تف ...که ادمای چشم دار روی صورتت انداختن ...هیچکس از اون خلسه رویا درم نیاورد..تا خودم ندیدم باور نکردم ...اما اینا دیگه برام مهم نیست حالا این خر کور به یمن عینک و چندتا عمل جراحی ساده که دوست داشتن یه خوب برام جور کرد می تونه تورو ببینه  ...حالا دیگه التماس نکن من دارم میبینمت خاکستری مه آلود و یه جور خاص و نصفه و نیمه پلید !!! حالا که شرت کم شده و من هم دارم با تهوع های بعد از رفتنت کنار میام دنبال خلوتی هستم که مثل همون زنهای مینیاتوری دوره وق وق میرزا خانومی بشم برا خودم....آهای !!! حواست نره به اینکه میخوام کز کنم گوشه خونه نه ...دارم عینکم رو جابجا می کنم !!

پ ن : برای ترانه به خاطر گول بزرگ زندگیش ....

گول=فریب...


۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
+ خط خطی شبانه

 اینجا کنار ساحل بی هیاهوی خزرشهر از دورها صدای کلاغی خواب شیرین عشق را...خواب با تو بودن مرا می پراند....مگر نگفته بودی آن روزها که عشق را مجالی نیست؟...هان؟ پس چرا بی وقفه درد را ...این شکنجه پوسیدن بی تو را مرور می کنم ....دیگر صدایم نمی کنی چرا.....شیرین؟....این روزها چمدانت را برایت می بندم  چمدان تو ...این اخرین رهگذر  کوچه بن بست! ....ازمن تو را چیزی عاید نشد ولی از تو به من ؟....آه شبهای عشق بود و امید...از تو به من روزی هزار چلچله می رسید که همگی عشق بودند و ستاره ...از تو به من بوسه هایی بودکه از دورطعم گیلاس نارسیده می دادند ...از تو به من رسید آنچه که باید می رسید حتی دور حتی سراسرخیال و تقدیر شیرین این بود که همیشه دستهایش در آسمان ابر بچیند و اسب شاخدار سوار شود ...تو مال من نبودی ...هیچوقت ..تو را برده بودند و من ....چونان شاپرکی گرد پروانه ای می گشتم که خود اسیر شمع بود ....مسافر دوباره من بیا برگردیم از همان کوچه باغ شیراز ....از ابتدا از همان خیابان آذر اصفهان ...نه از قبل تر از آن...از خیابان الوند و آن سرمای طاقت فرسا ...که تو منتظر من بودی ...با همان نگاه معصوم و آن خجالت پنهانی ....عقب عقب حرکت می کنم ....بیا ...برگردیم به همان روزهایی که امیدم با نفسم یک جا بریده بود ....به همان روزهایی که گرگ آشنا تمام جانم را دریده بود ...به همان روزهایی که من اصالت تو را کشف کردم ....تو را سزا نیست این همه افسردگی من ...مرد من این زن عجیب تنها را به حال خود بگذار که برای شکنجه خود همه دردها را روی دلم خط خطی می کنم من ....انتهای باور عشقم این  را تو باور کن ...بگذر!!!

 


٤:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
+ اهریمن خوب!!

نگاهم به رودخانه گل آلود خیره شده اون داره حرف میزنه  اما من صداشو نمی شنوم فقط صدای امواج آب ...این آب نسکافه ای !!....سردی هوا منو از خلسه در میاره ....نگاهش به منه با چشمهایی که به من خیره شدن ....لیوان چایی رو به لبهام نزدیک می کنم حرارت و گرمی چایی منو اروم می کنه ...خیلی وقته که روی این تختهای بی در و پیکر فشم ننشسته بودم ..این سردی هوا ..این رودخونه این من ....این تو...نه تویی در کار نیست ...اینی که روبروم نشسته و زل زده به چشمام تو نیستی ...این داره از ارامش روح حرف میزنه ...این داره از زندگی من ایراد می گیره...هیچ اصلی رو قبول نداره اینکه کی می تونه قضاوت کنه خوب کدومه ...بد چیه ...اصلا کدوم قضاوت ؟....ما حق نداریم بگیم کی کار خوب می کنه کی کار بد ....هرکسی توی هر موقعیتی می تونه هر کاری دلش خواست بکنه...می پرسم پس بدی چی میشه ...پس من حق دارم این قلیان با طعم نارگیل رو بکوبم تو سرت چون بوی اون منو  اذیت می کنه .....می گه نه شیرین ...بدی بکن اما انصاف داشته باش ...یعنی  چی ؟ نمی فهمم ...میگه انسان فطرتا خبیثه ...میگه باید همه چیز باشه ...شیرین خودتو کردی تو قفس ...بیا بیرون ...بسه ول کن این اخلاقیات رو ... کی میگه اونی که عبادت می کنه اونی که دستشو به نامحرم نمی ده اونیکه مثل تو میخواد خوب بمونه ...خوبه؟ ها ؟ تو از کجا می دونی اشتباه نمی کنی ...تو از کجا می دونی بعدها افسوس نخوری ....به روزهایی که رفت به این غم بزرگی که نتونستی  رهاش کنی .....بسه ..نمی خوام بشنوم ..نمی خوام بدونم ...مرده شور هر چی فلسفه است ببرن که هر چی ادم بیشترمی دونه و میخونه تنهاتر میشه ....روی نرده کنار تخت خم شدم رودخونه گل الوده ..مثل ذهن من ...مثل دل من که ...پس با این منطق هیچکس به هیچکس بدی نکرده ...برمیگردم تو صورتش نگاه می کنم ....یه لبخند مهربون داره ...ای بمیری شیرین ....طوری نگاه می کنی انگار من اب رو گل کردم ....می گم نفرت من از عشق از همین جاها شروع شد از گل کردن زلالی قلبم ..از اعتماد بی حدبه گوسفندی که گفت عاشقمه ....حالا اومدی می گی بپر وسط اب ...اومدی بگی هر کی هر چی گفت هر چی کرد ...بد نبوده ...مگه میشه ...این چه فلسفه ایه .....سفسطه ایه؟ از روی تخت بلند میشم ..میگه یعنی داد میزنه ...اون شیرین ساده لوح احمق گذشته رو ببخش ...بیا با این زن جذاب و مغرورامروز زندگی کن از زندگیت لذت ببر...روی نرده ها خم شدم امواج خروشان رودخونه گل الود رو نگاه می کنم ....هیچ زلالی نیست تا تصویرم رو توش ببینم ...می دونم من هم عوض شدم ... دلم برای زلالی رودخونه تنگ شده برای اون روزای خوب فشم کنار رود زلال ...


٢:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
+ دستهای ویرانگر

تو سایه روشن این اتاق جلوی ایینه تمام قد!  خودم رو نگاه می کنم ...این زن رو ..این زن که به ظاهر هیچی کم نداره ....روی صورتم روی گونه هام دست می کشم ..وچشمهام ...این چه حسیه که نیمه شب دوباره داره روح منو تخریب می کنه ...مثل یه ماکتم که اگه دستی به من بخوره می افتم و اون باطن ویرون نمایون میشه ..نقاب رو برمی دارم وای خدای من ...چیزی از من نیست! یک روح کاملا تخریب شده مثل یه ویرونه ....کی بود که اولین کلنگ رو زد ...فکر می کنم ...فکر فکر ...رفتن عزیز جون ...اره اولین کلنگ به روح شاداب من به اون عمارت محکم و زیبا ....بعد سرو کله کلنگ به دستها پیدا شد یکی یکی ...اولین عشق ...اولین خراش بوسه تو .....دوباره خودم رو تو ایینه نگاه می کنم ...وحشت همه وجودم رو می گیره ....چی مونده از من ؟ ضربه ها فرودمیان!!!...عشق نافرجام! ....ازدواج محکوم به شکست! .....دوباره تو ایینه نگاه می کنم ...شیرین ؟ یکی صدام میزنه ...بر می گردم یکی مثل خودم.....شیرین ؟ ترسیدی ؟ روحم میگه ...برمی گردم دوباره تو ایینه...اره ...ترسیدم از خودم وحشت کردم ....شیرین ؟ حالا خودمو می بینم که کلنگ به دست به جون روحم افتادم ....تخریبگر خودمم.....از اغاز از ابتدا .....سرم رو روی میز میذارم ....لورا فابیا داره میخونه ...شب داره تموم میشه .....دستهای ویرانگرم رو زیر میز پنهان می کنم


۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
+ بهارنو....

سال نو رسید با پرستوهایی که تو از آن سوی دنیا پرشان داده ای .....و من این سوی دنیا بهار را برایت ارزو می کنم .....بهاربی تو...بهاران بی تو...مگر چقدر عمر می کنم چقدر...بی تو باید عمر کنم...سال نو مبارک

خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک‌عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد
رها کنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 نجمه زارع(روحش شاد)


۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
+ شهین عزیز

حالا که بهار داره میاد میشه منتظرت موند  همین جایی که  ادرسشو نداری این جزیره که حالا شده یه جای امن  برای نگهداشتن یاد تو ...اینجایی که دور از توئه و سرشار از تو....این روزا که داری زندگی می کنی ...این روزایی که دارم جون می کنم ....

 

           ..................................................................................

 ....من که خوبم!!! ...تو هم که دوباره عاشقی...براش عیدی می گیری ...دستاشو لمس می کنی و میگی شهین عاشقتم ...هرسال یه اسم جدید یادت باشه امسال اسمشو من برات انتخاب کردم....خنده

        ........................................................................................

چه شری شده این دوست داشتن تو....مهتاب جزیره هم بدوبیراه می گفت به تو و هرکی که عاشقی رو بلد نبود...


۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
+ یخ دربهشت

شال کاموایی رو دور گردنم می پیچم توی آیینه ماشین خودمو نگاه می کنم ...چشمام سردشونه ...!!! اما برق میزنن... از ماشین پیاده می شم و توی پیاده روی عریض و طویل ولیعصر راه می افتم ...آفتاب تنبل و کمرنگ زمستون انگار داره زور میزنه نور بده  ...تلالو  نارنجی کمرنگ روی درختها مثل  تونل نور منو جذب می کنه ...یاد فیلم روح می افتم اگه برم زیر اون تونل شاید منم  بالا برم ... از این پیاده روی  شلوغ بالاتر ... تا نوک درختها ..نه بالاتر ...برم تا ابرها بین ابرها یاد سام می افتم بعد من ...هیچکسی رو نداره ...از اون بالا می افتم پایین .... باز آدمها ...این ادمهای غریبه با نگاه یخ زده و تیله ای چه مصیبتی اند!!! ...انگار کنار مجسمه های گچی راه میرم ...یه نگاه آشنا نیست ... باد سرد موهامو از روی پیشونیم کنار میزنه ..یاد سرانگشتای تو می افتم..موهامو کنار میزنی ....شیرین من عاشقتم... حالا دستای گرم تو رو میخوام...یک لحظه بازوی گرم و مردونه اتو می گیرم و سرم رو روی شونت میذارم ...میخندی و زیرلب میگی ..جون!!...یاد رفتنت ...یاد بی مهری هات یاد نبودنت ...دوباره می افتم پایین ...  چه غریب موندم ...وقتی بودی چه همه می شناختن منو اما حالا ...هیچکس منو نمی شناسه ....دستم که دور بازوت بود تو هوا مونده ...دستم رو پس می کشم ...یه لبخند سرد یخی صورتمو ...گیرایی چشمامو ...حرارت لبهامو رو پر می کنه یادت بمونه ها این زمستون هم نبودی....

 در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

فروغ


۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
+ درگیرودار بودنم

مدتی ننوشتم نه اینکه نخوام یا بخوام و نتونم ..یا سرم شلوغ باشه یا وقت نداشته باشم ..همینطوری ننوشتم کار افتاد دست دلم ..دلم نخواست ...مدتیه که خودمو مجبور به هیچ کاری نمی کنم ...یعنی یه مرزهایی رو شکستم ......بیشتر دلم میخواد بخونم تا بنویسم .. ....این روزها آیینه ی توی اتاقم بیشتر درگیرم می کنه تا فکر کردن به گذشته!!.....


۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
+ مولانا!!!!

این شب شوم زوزه کش مرا رها نمی کند                                                      

قلب مرا زدشنه غمت جدا نمی کند

ماه شدم منیر تو ...حیف نشد ببینی ام

چشم تو ذره ای نظر برغم ما نمی کند

میل من و نیاز تو ...می کشدم به کوی تو

باز نمی شود در! درد دوا نمی کند

نذر و دعا چه می کنم نیست خدا خدای من

اینکه خدا نشد چرا چون اعتنا نمی کند

مانده ام این میانه در حول و تکان و اضطراب

خوب منی و چشم تو خوب سوا نمی کند    

                                                                                      

پ ن : آورده اند در روزگاران دور مولانای رومی از کنار شهر ما عبور کرده و به مریدان گفته است که در آینده ای دور دختری در این شهر به دنیا خواهد امد که بهتر از ما شعر میگوید ...مریدان جملگی فغان کرده جامه دریده راه صحرا پیش گرفتند...


٢:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
+ تحمل شب

از اول هفته شروع شد پیامکهای یلدایی ....صبح سحر ...سر ظهر ...تو جلسه  ....موقع رانندگی .......و در هزار موقعیت ناگفته ...تاریکترین شب سال  ..از صبح  فکر می کنم چرا من در هر موقعیت یا مناسبتی  به جای خوشحال بودن غمگینم ..انگار گوشه های خفته و زنگار گرفته روحم ...تکانی به خود می دهد  و خاک فراموشی کنار می رود و آنوقت است که خاطرات  محبوس دریک سیاهچاله از مغزت تراوش می کنند...آنوقت منم   دست بسته و تسلیم این خاطرات.....  این خلسه در رو ندارد شیرین !! طفلک شیرین !!آه ....برف می بارد ...یکریز و بی وقفه ... کلاغ ... سگ...میلو..همون میلوی دوست داشتنی که هیچوقت انگشتهایم لمسش نمی کند ....و قامت بلند تو ...شمع و شراب ...دستها و اغوش گرم تو ...انار و بوسه  و حافظ دوست داشتنی من ....فال می گیری ...چشمهایت رامی بندی...ای خواجه حافظ شیرازی !!

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد                که در دستت بجز ساغر نباشد

 زمان خوشدلی دریاب و در یاب                     که دایم در صدف گوهر نباشد

 غنیمت دان و می خور در گلستان                 که گل تا هفته دیگر نباشد

چه فالی!!!!!!!!!!!!!....سپیدی برف ... ردپای من روی برفها ...تا آخر آن باغ زیبای برفی در تاریکترین شب یلدا و قدمهای اول تو  که آهسته از پشت سر من ...بی قرار  می دوی ....اما....مرا گم می کنی ...پشت همان درختهای گردو...یک مامن سرد ...برای پنهان شدن ...یک ...دو....سه....جیغ من و صورت وحشتزده تو ....برف امان دویدن نمی دهد ....روی برفها زمین خوردن من و خوشبختی هم با من روی برفها  ...من تمام  آن سالها شب یلدا  رابه بند کشیده بودم  شب یلدا ... تاریکی مطلق ...!! اکنون ...صبح قبل از یلدا   ...سوت و کور ...نه کلاغی و نه بوسه ای و نه حتی میلو ....امسال برف هم نمیبارد  ...شالم را دور گردن می پیچم ... سوییچ را بر می دارم ...به هیچ فکر نمی کنم ...در باز می شود ... ....زنگ پیامک...اینبار از تو....تبریک یلدا... همین .. !! در آیینه  ماشین صدای پیر شدن قلبم را می شنوم ....یکی از دور مرا به اسم صدا میزند...دو تا کلاغ روی دیوار نفس می کشند و من زیر چتر خاطرات یلدایی به شاملو هجوم می آورم ... صدای شاملو  می گوید: شب را تحمل کرده ام ...بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم....هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم....!!! 

 

 


٢:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
+ پی هراس دویدن ....نرسیدن!!

چشمامو محکم روی هم فشار میدم ...سردرد شدید دارم .... امادوباره پلکها باز میشه ساعت کنار تخت رو نگاه می کنم ...نفسم بالا نمیاد سرم رو از روی بالش بر می دارم و دستامو دور زانوهام حلقه می کنم ...چرا خوابم نمی بره ؟

سرماخوردگی این شبها حسابی کلافه کرده تب دارم شبها بدتر میشم ....سرمو روی دستام می ذارم .......این حس بد آزار دهنده نخوابیدن از کجاست ؟ موهای پریشانمو از روی پیشونیم کنار میزنم ....فکر می کنم چیکار کردم از صبح ....ساعت شیش صبح از خواب بلند میشم ....حاضر می شم ...توی ترافیک و دود و اون خیابون لعنتی شلوغ اداره ...پشت میزم ...روزنامه ..چایی .. سرماخوردگی ...دکتر اداره .....همکار وراج ...رئیس ذوق مرگ شده من!!!....منشی فضول در  ارتباط با همسر داشتن یا نداشتن من !!!...غروب...خسته دوباره  من وترافیک ...تلفن به مامان ...خرید ... داروخانه ...و شب...حالا من و خونه ...سام دلتنگ...کارای شخصی  خودم !!! سام شیطون مامان ندیده !و...نقد کارتون جدید سام  ...تلفن  یه دوست ..بوس شب به خیر سام و ....ساعت  شده الان ...چرا خوابم نمی بره ؟؟؟   کمی قرص سرماخوردگی به کمکم میاد!! کم کم چشمامو می بندم ...حیاط خونه عزیز جونه انگار!!! یه حوض پر آب ....مثل قدیما آبی  میخندم یه نسیم خنک صورتمو نوازش میده !!! بچه ها دارن دوچرخه سواری می کنن صدایی  نیست اما چرا ؟ انگار دارم فیلم صامت نگاه می کنم! جلوتر میرم ...یه چیزی اون وسط حوض آبیه  ....عزیز جون توی حوض روی آب افتاده انگار صورت همیشه نورانی اش کبوده  و چشمهاش بازه !!...عزیز جون مرده انگار مثل ماهی های توی حوض که وقتی می میرن میان رو آب  ...وحشتناکه ...وحشتناک....

 

یه جیغ کوتاه!!! چشمامو باز می کنم ... شیرین ؟ .. شیرین ؟  مامان .....چی شده ؟  کابوس دیدی ....؟ تب داری دوباره ...مگه نگفتی رفتی دکتر اداره ....بغض می کنم! ....اما نه نباید گریه کنم....لیوان آب خنک  رو سر می کشم و دوباره دراز می کشم .... خیلی وقته که مامان از اتاق بیرون رفته  اما هنوز توی دلم از اون کابوس داره می لرزه ......به گوشی تلفن نگاه می کنم دلم می خواد به یکی زنگ بزنم حرف بزنم گریه کنم ...اما به کی ؟ بلند می شم ...جلوی آیینه تمام قد اتاقم خودمو نگاه می کنم ....پشت میزم می شینم ....  میخوام بخوابم ...اما...نمی تونم !!!


۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
+ مرغ آبی اینجاست!!!

وقتی دل را به کسی می سپاری و دوست داشتن را با تمام وجود تجربه می کنی یک حس گنگ و ناشناخته تمامی یاخته های تنت را به بند می کشد. اضطرابی سخت و مداوم ...دلشوره ای عمیق در لایه های دلت پنهان است  ....گاهی می پنداری این حالات یک معلول است که به علت  عشق همواره وجود دارد اما کم کم درمی یابی این اضطراب نه به خاطر عشق ...که هراس از دست دادن است ... امابیم از دست دادن معشوق نیست که اینگونه لحظات تو را توام با اضطرابی مزمن به چاله های پریشانی می کشاند که اگر درست بنگری حتی معشوق  نیز یک معلول است!!! ....این ترس در درون توست و بسان یک جنین با تو نفس می کشد ...این اضطراب کشنده نه به خاطر بهایی است که در راه معشوق می پردازی نه به خاطر لحظاتی است که برای او به نیستی می بخشی و نه به خاطر رنجهایی است که برای دیدار او بر خود هموار می کنی بلکه به خاطر دل و احساسی است که به او داده ای ... برای روح عریانی است که به او نمایانده ای !!!!مثل شیشه عمر دیو در قصه های کهن آن را به دست معشوق می سپاری  و بعد از آن می هراسی که مبادا این شیشه لبریز از احساسات ناب تو بشکند و تو همیشه دلشکسته باقی بمانی ظرافتی در این مهم وجود دارد اینکه باز به خودت می رسی ...تو خودت را دوست داری و معشوق بازتاب روح خودت است در تو.....یک انعکاس عشق ....یک آیینه تمام قد ...از خودناب تو!!

 

سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چراست ؟
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم!!!!

حمید مصدق



۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
+ اختتام تنهایی

آمدی...!

 مثل باران بر کویر تنم باریدی ... من!! ...این  پیچک خشک کویرزده را...!!! این من از عشق گریزان..این دیر نشین..این دیرباور..اما حالا اینجایی.. ....ازچارچوب در نگاهم می کنی  با همان قد و با همان بالا و من در آغوش تو گم می شوم ...دستهای تشنه ام  دور گردنت حلقه می شود  و دگر هیچ....نه ! این لحظات تمام نمی شود همیشگی است ...رویا نیست ....میان شمع و شراب چشمهای حریص توست که زیبایی مرا می بلعد و حسرت این لبهای بوسه نداده را پایان می دهد... .....من اختتام تنهایی ام را اعلام می کنم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش


دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم


فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من


ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من

فروغ


۸:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
+ دوتایی...

پشت شیشه های بلند هتل به بیابان خیره شدم ....ارزوی من دیدن این بیابان بود و حالا به آرزوی خودم رسیدم کاش می شد برای همیشه اینجا زندگی کرد .... کیفم رابرمی دارم و همراه سام هتل را به مقصد دریا ترک می کنم ...همه چیز اینجا در جزیزه صاف و زلال ساکت و غریب است ... به نظر زندگی روی دور کند در جریان است ...حتی کنسرت و ازدحام آدمها هم بی هیاهوست... نسیم خنک دریا...که کم کم در موهایم رخنه می کند ته سرم را نوازش می کند ....یک نوازش ملایم!! من چشمهایم را می بندم صدای دریا ...خاطرات بد و خوب ....چشمهایم را باز می کنم یک قطعه سنگ مرجانی در دستهای سام که به سمت سر نوازش شده ام با باد نشانه رفته!!! ....این اولین سوئ قصد سام به من است ...می خندم او هم می خندد و سنگ لابلای موجهای دریا رها می شود ....خوشحالم ....به جست و خیزهای سام کنار دریا نگاه می کنم و آرامشی را تجربه می کنم که سالها بود از ان محروم بودم ...من و سام دورتر از ماشینهای رنگارنگ و گرانقیمت و آدمهایی که سالهاست عشق را با هوس مبادله می کنند در ساحل دریا قدم می زنیم ..می دویم و عشق را تنفس می کنیم !!!


۱:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
+ در امتداد شب

تابلوی کنار جاده نوشته 15 کیلومتر تا تهران....سام روی صندلی عقب آروم خوابیده دیگه به صدای ملایم موسیقی که میذارم عادت کرده ....برای لحظه ای نگاهم رو به تپه های پوشیده از برف میافته ....یک حس بیخودی ...رهاشدن توی اون بیابون ....به دلم آویزون شده ...دلم میخواد توی اون بیابون گم بشم ....بغضی غریب راه گلومو سد می کنه ...اعتنا نمی کنم ... الان بهترین موقعیت برای گریه کردنه ...شیشه رو پایین می کشم هوا سرده ...دوتا نفس عمیق و بعد ...دلم میخواد کنار جاده توقف کنم ....نمی تونم نفس بکشم ....یه جای خوب برای ایستادن ...ماشین متوقف میشه و زمان هم ...از ماشین پیاده میشم ..

.سام همچنان معصوم خوابیده ...پتو رو روش می کشم و به ماشین لم میدم و  سیگاری روشن می کنم ...غرق بیابون میشم ... من عاشق بیابونم ...عاشق کویر...خیلی وقته دیگه دریا رو دوست ندارم از همون وقتی که عزیز دردونه  دایی رفت به دریا و دیگه برنگشت ...خیلی وقته جنگل رو دوست ندارم از همون وقتی که کنار جنگل نور دستامو گرفتی و گفتی همیشه با من می مونی ....حالا عاشق بیابونم ....حتی همین سرمای سوز دارش رو هم دوست دارم ...واین جاده...سردم شده ...نگاهم خیره به بیابون .... ... هر موقع میخوام که این عادت غصه خوردن رو فراموش کنم  باز یه اتفاق و یه غصه جدید به دلم میشینه با خودم می گم شاید غم غم میاره ...باید با این مشکل جدید هم کنار بیام ..اینا دیگه دست من نیست که .....مادرم میگه سرنوشت ...شاید سرنوشت شیرین اینطوریه ...نم اشک توی چشمام ...بذار گریه کنم اصلا دلم میخواد داد بزنم ...هیچ !!!!نه گریه میاد و نه فریادی ...فقط جلوی مامان هی باید بغض کنم و قورتش بدم ....خورشید داره غروب می کنه ...سوار ماشین میشم و در امتداد نور حرکت می کنم ببخشید در امتداد شب...


۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
+ برف پوچ

صبح  از خونه میام بیرون وووای خدا چقدر برف ....! مثل بچه ها چشمام برق میزنه دستم رو زیر بارش یکریز برف می گیرم ...آن دو دست جوان .....هنوزدقایقی نگذشته که برف منو تسخیر می کنه.....دوباره سوار ماشین میشم ....امروز روز منه ...یه آهنگ ملایم از شکیرا .... و زمزمه های من ....اما راه گلویم بسته چیزی در دلم در حال جوشیدنه ...و خاطره ها...به تدریج جلوی چشمام پررنگ تر!!! نمی تونم... یه غمی سنگین مثل بهمن روی قلبم آوار میشه ...برف..برف ...خاطرات ....برف....برف پاک کن ماشین جلوی چشمام منو به خلسه میبره ...به همون روزهای خوب ....به همون روزهای خوب و برفی ... .... دستهای تو....  پر از گلوله های برف مرا به پشت آلاچیق هدایت می کند بازوان گرم تو بعد ازهر گلوله برفی تنها پناه من ....آن کوچه  پر از برف که....همیشه روی کول تو از آن عبور می کنم ...روی شیشه بخار گرفته ماشین دست می کشم .....اون بیرون داره برف می باره ..!!!

من از دیدن برف

یاد آن یار  رفته زدل می بینم

که مرا دست بدست

به همه کوچه و پس کوچه ی شهر

می کشید از پی دل خرم و مست

 برف می بارد و من باز در این کوچه  ی پاک

که زمانی من و او دوش بدوش

می گذشتیم ؛ پر از قصه ی دل

باز تنها ، به هوای دل پر آتش خویش

می زنم گام ولی بی فرجام

سالها رفته و برف

در کنار من ِ افسرده در این کوچه ی پاک

جای پایی نپذیرفته به رخسار سپید

کاش یکشب که از این کوچه گذار است مرا

ردّ پایی چون بخت

به من سوخته نزدیک شود

سپس این دیده پیوسته به راه

یکدمش بیند و ... تاریک شود

پ ن : نمی دونم شاعرش کیه .......


۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
+ دنیا باید بخنده !!!

       وارد آتلیه که می شم ...دست کوچولوی سام تو دستامه ...سرش رو برمی گردونه به اطراف نگاه می کنه ....چقدر اینجا قشنگه مامان ..توی نگاهش خوشحالی موج می زنه ........چقدر زیبا ادا در میاره وقتی میخواد عکس بندازه ...موهای فرفری وچشمهای سیاه .....خانم عکاس در حالی که نگاهش به منه ...لباس سام رو مرتب می کنه ....    - خانم ...کاش پدرش هم اینجا بود یه عکس خانوادگی می گرفتید .....نگاه من و سام توی یک لحظه تو هم گره می خوره ....سرم رو برمی گردونم ...سام هنوز داره به من نگاه می کنه انگار اون سوال پرسیده نه خانم عکاس ....هیچی نمی گم ...فقط انگار جاذبه زمین خیلی خیلی بیشتره ....یه نفس عمیق و باز هم سکوت .....اسباب بازی فروشی خیلی شلوغه .....سام از هرچی که دلش بخواد برمیداره همشون هم ماشین ...سام عاشق ماشینه....یاد نگاه سام توی آتلیه می افتم... یه بغض توی گلوم ...چشمام می سوزه ....سعی می کنم بهش فکر نکنم امروز تولد سام منه و همه دنیا باید بخنده ....من هم می خندم....سام هم داره می خنده .

پ ن : سام عزیزم تولدت مبارک


۳:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
+ چکه های روحم در هوای بارونی

هنوز به خونه جدید عادت نکردم بعضی شبها خواب خونه قدیمی رو می بینم و آشفته می شم

بارون در تعادل روانی من سهم زیادی داره ...بارون می باره به شدت غمگین .هوای آفتابی میل به خرید کردن....هوای ابری هم خیلی غمگین مشغول خرید کردنم

دیگه آدمها سهمی در بهتر شدن حالم ندارن ..خودم دلم بخواد خوبم ...دلم نخواد بد

 دچار چالش عاطفی شدم :به سام قول دادم یک گربه براش بخرم و خودم به شدت از گربه می ترسم تا حالا توی این همه سال کسی دیده بود من توی وبلاگم حرف سگ و گربه بزنم

احساس زیباتر شدن می کنم روی "تر" تاکید دارم مخصوصا امسال پاییز..خدا به خیر کنه

نور شمع رو دوست دارم اما هنوز هم وقتی شمع روشن می کنم مخصوصا برای فرار از تاریکی ...حس خفگی برمی گرده

یک حرفهایی دارم هنوز نتونستم به کسی بگم می ترسم بمیرم و ناگفته ها رو به گور ببرم

دروغگوی خوبی نیستم دیگه ...یعنی از سر فیلمبرداری پارسال به خودم قول دادم دیگه دروغ نگم

هنوز عشق رو دوست دارم و فکر کنم برای همیشه عاشق بمونم ...من عاشق عاشق شدنم

دیگه شبها بیدار نمی مونم ...دلم گاهی برای شب زنده داری تنگ می شه (غیر ازشبهای تعطیل )

پاییز امسال خیلی قشنگ تر از پاییز پارساله من به خدا ایمان دارم

سفر برای من مثل هوا می مونه نباشه می میرم ...

دچار آلزایمرم یعنی یک نوع واپس زدن خاطرات تلخ گذشته ...میره به ضمیر ناخودآگاه ...خوب به درک

اصلا دچار روزمرگی نمیشم هر روز یک اتفاق ....مثل برنامه دیدنی ها شده زندگی من ...

زیر برف پاک کن ماشین من یک یادداشت بود "پاییزت قشنگ"...ناشناسهای زندگی من همیشه برام جذاب هستند

سام همه دنیای منه بدون هیچ فراموشی یا ...وقفه

باران می بارد و سقف دل من دوباره چکه می کند
مرزی ندارد دلتنگی 
وقتی باران رد چشمهای تو را نمی داند!!!!

 

 


۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
+ توهم

شب است و دوباره خانه غرق سکوت....خسته از دیدارهای مکرر خاطراتم با تو ....به تو فکر می کنم و ذهنم ...بسیار غمگین است و دلم ....آه ....کنار شب پشت پنجره ....با تو آن سوی شیشه ....دستهایت را به شیشه می چسبانی و دستهایم را به دستهایت عمود می کنم .... مردمک سیاه چشمهایم را زلالی اشک غرق می کند ....این تویی؟ یعنی باور کنم؟...چیزی شبیه یک حفره سیاه بعد از پلک زدنم به جای تو می ماند درست آن طرف شیشه ...هنوز دستهایم شیشه را نوازش می کند .....تو.... نیستی ....باز خیره به شب ...فروغ را بهانه می کنم  که چقدر زخمهایمان شبیه هم است .....گریه....

شب می آید
و پس از شب ‚ تاریکی
پس از تاریکی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو
نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیک تاک ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی
 



۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
+ شاعر من !!

شاعر من !!

شعر چشم مرا که به غزل می نشانی ...نگاهم را ترسی سرد فرا می گیرد .....

 می ترسم....می ترسم تو هم روزی غزل  چشمهایم را فراموش کنی ...!!