
هنوز به خونه جدید عادت نکردم بعضی شبها خواب خونه قدیمی رو می بینم و آشفته می شم
بارون در تعادل روانی من سهم زیادی داره ...بارون می باره به شدت غمگین .هوای آفتابی میل به خرید کردن....هوای ابری هم خیلی غمگین مشغول خرید کردنم
دیگه آدمها سهمی در بهتر شدن حالم ندارن ..خودم دلم بخواد خوبم ...دلم نخواد بد
دچار چالش عاطفی شدم :به سام قول دادم یک گربه براش بخرم و خودم به شدت از گربه می ترسم تا حالا توی این همه سال کسی دیده بود من توی وبلاگم حرف سگ و گربه بزنم
احساس زیباتر شدن می کنم روی "تر" تاکید دارم مخصوصا امسال پاییز..خدا به خیر کنه
نور شمع رو دوست دارم اما هنوز هم وقتی شمع روشن می کنم مخصوصا برای فرار از تاریکی ...حس خفگی برمی گرده
یک حرفهایی دارم هنوز نتونستم به کسی بگم می ترسم بمیرم و ناگفته ها رو به گور ببرم
دروغگوی خوبی نیستم دیگه ...یعنی از سر فیلمبرداری پارسال به خودم قول دادم دیگه دروغ نگم
هنوز عشق رو دوست دارم و فکر کنم برای همیشه عاشق بمونم ...من عاشق عاشق شدنم
دیگه شبها بیدار نمی مونم ...دلم گاهی برای شب زنده داری تنگ می شه (غیر ازشبهای تعطیل )
پاییز امسال خیلی قشنگ تر از پاییز پارساله من به خدا ایمان دارم
سفر برای من مثل هوا می مونه نباشه می میرم ...
دچار آلزایمرم یعنی یک نوع واپس زدن خاطرات تلخ گذشته ...میره به ضمیر ناخودآگاه ...خوب به درک
اصلا دچار روزمرگی نمیشم هر روز یک اتفاق ....مثل برنامه دیدنی ها شده زندگی من ...
زیر برف پاک کن ماشین من یک یادداشت بود "پاییزت قشنگ"...ناشناسهای زندگی من همیشه برام جذاب هستند
سام همه دنیای منه بدون هیچ فراموشی یا ...وقفه
باران می بارد و سقف دل من دوباره چکه می کند
مرزی ندارد دلتنگی
وقتی باران رد چشمهای تو را نمی داند!!!!