۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
+ مولانا!!!!

این شب شوم زوزه کش مرا رها نمی کند                                                      

قلب مرا زدشنه غمت جدا نمی کند

ماه شدم منیر تو ...حیف نشد ببینی ام

چشم تو ذره ای نظر برغم ما نمی کند

میل من و نیاز تو ...می کشدم به کوی تو

باز نمی شود در! درد دوا نمی کند

نذر و دعا چه می کنم نیست خدا خدای من

اینکه خدا نشد چرا چون اعتنا نمی کند

مانده ام این میانه در حول و تکان و اضطراب

خوب منی و چشم تو خوب سوا نمی کند    

                                                                                      

پ ن : آورده اند در روزگاران دور مولانای رومی از کنار شهر ما عبور کرده و به مریدان گفته است که در آینده ای دور دختری در این شهر به دنیا خواهد امد که بهتر از ما شعر میگوید ...مریدان جملگی فغان کرده جامه دریده راه صحرا پیش گرفتند...


٢:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
+ تحمل شب

از اول هفته شروع شد پیامکهای یلدایی ....صبح سحر ...سر ظهر ...تو جلسه  ....موقع رانندگی .......و در هزار موقعیت ناگفته ...تاریکترین شب سال  ..از صبح  فکر می کنم چرا من در هر موقعیت یا مناسبتی  به جای خوشحال بودن غمگینم ..انگار گوشه های خفته و زنگار گرفته روحم ...تکانی به خود می دهد  و خاک فراموشی کنار می رود و آنوقت است که خاطرات  محبوس دریک سیاهچاله از مغزت تراوش می کنند...آنوقت منم   دست بسته و تسلیم این خاطرات.....  این خلسه در رو ندارد شیرین !! طفلک شیرین !!آه ....برف می بارد ...یکریز و بی وقفه ... کلاغ ... سگ...میلو..همون میلوی دوست داشتنی که هیچوقت انگشتهایم لمسش نمی کند ....و قامت بلند تو ...شمع و شراب ...دستها و اغوش گرم تو ...انار و بوسه  و حافظ دوست داشتنی من ....فال می گیری ...چشمهایت رامی بندی...ای خواجه حافظ شیرازی !!

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد                که در دستت بجز ساغر نباشد

 زمان خوشدلی دریاب و در یاب                     که دایم در صدف گوهر نباشد

 غنیمت دان و می خور در گلستان                 که گل تا هفته دیگر نباشد

چه فالی!!!!!!!!!!!!!....سپیدی برف ... ردپای من روی برفها ...تا آخر آن باغ زیبای برفی در تاریکترین شب یلدا و قدمهای اول تو  که آهسته از پشت سر من ...بی قرار  می دوی ....اما....مرا گم می کنی ...پشت همان درختهای گردو...یک مامن سرد ...برای پنهان شدن ...یک ...دو....سه....جیغ من و صورت وحشتزده تو ....برف امان دویدن نمی دهد ....روی برفها زمین خوردن من و خوشبختی هم با من روی برفها  ...من تمام  آن سالها شب یلدا  رابه بند کشیده بودم  شب یلدا ... تاریکی مطلق ...!! اکنون ...صبح قبل از یلدا   ...سوت و کور ...نه کلاغی و نه بوسه ای و نه حتی میلو ....امسال برف هم نمیبارد  ...شالم را دور گردن می پیچم ... سوییچ را بر می دارم ...به هیچ فکر نمی کنم ...در باز می شود ... ....زنگ پیامک...اینبار از تو....تبریک یلدا... همین .. !! در آیینه  ماشین صدای پیر شدن قلبم را می شنوم ....یکی از دور مرا به اسم صدا میزند...دو تا کلاغ روی دیوار نفس می کشند و من زیر چتر خاطرات یلدایی به شاملو هجوم می آورم ... صدای شاملو  می گوید: شب را تحمل کرده ام ...بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم....هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم....!!! 

 

 


٢:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
+ پی هراس دویدن ....نرسیدن!!

چشمامو محکم روی هم فشار میدم ...سردرد شدید دارم .... امادوباره پلکها باز میشه ساعت کنار تخت رو نگاه می کنم ...نفسم بالا نمیاد سرم رو از روی بالش بر می دارم و دستامو دور زانوهام حلقه می کنم ...چرا خوابم نمی بره ؟

سرماخوردگی این شبها حسابی کلافه کرده تب دارم شبها بدتر میشم ....سرمو روی دستام می ذارم .......این حس بد آزار دهنده نخوابیدن از کجاست ؟ موهای پریشانمو از روی پیشونیم کنار میزنم ....فکر می کنم چیکار کردم از صبح ....ساعت شیش صبح از خواب بلند میشم ....حاضر می شم ...توی ترافیک و دود و اون خیابون لعنتی شلوغ اداره ...پشت میزم ...روزنامه ..چایی .. سرماخوردگی ...دکتر اداره .....همکار وراج ...رئیس ذوق مرگ شده من!!!....منشی فضول در  ارتباط با همسر داشتن یا نداشتن من !!!...غروب...خسته دوباره  من وترافیک ...تلفن به مامان ...خرید ... داروخانه ...و شب...حالا من و خونه ...سام دلتنگ...کارای شخصی  خودم !!! سام شیطون مامان ندیده !و...نقد کارتون جدید سام  ...تلفن  یه دوست ..بوس شب به خیر سام و ....ساعت  شده الان ...چرا خوابم نمی بره ؟؟؟   کمی قرص سرماخوردگی به کمکم میاد!! کم کم چشمامو می بندم ...حیاط خونه عزیز جونه انگار!!! یه حوض پر آب ....مثل قدیما آبی  میخندم یه نسیم خنک صورتمو نوازش میده !!! بچه ها دارن دوچرخه سواری می کنن صدایی  نیست اما چرا ؟ انگار دارم فیلم صامت نگاه می کنم! جلوتر میرم ...یه چیزی اون وسط حوض آبیه  ....عزیز جون توی حوض روی آب افتاده انگار صورت همیشه نورانی اش کبوده  و چشمهاش بازه !!...عزیز جون مرده انگار مثل ماهی های توی حوض که وقتی می میرن میان رو آب  ...وحشتناکه ...وحشتناک....

 

یه جیغ کوتاه!!! چشمامو باز می کنم ... شیرین ؟ .. شیرین ؟  مامان .....چی شده ؟  کابوس دیدی ....؟ تب داری دوباره ...مگه نگفتی رفتی دکتر اداره ....بغض می کنم! ....اما نه نباید گریه کنم....لیوان آب خنک  رو سر می کشم و دوباره دراز می کشم .... خیلی وقته که مامان از اتاق بیرون رفته  اما هنوز توی دلم از اون کابوس داره می لرزه ......به گوشی تلفن نگاه می کنم دلم می خواد به یکی زنگ بزنم حرف بزنم گریه کنم ...اما به کی ؟ بلند می شم ...جلوی آیینه تمام قد اتاقم خودمو نگاه می کنم ....پشت میزم می شینم ....  میخوام بخوابم ...اما...نمی تونم !!!


۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
+ مرغ آبی اینجاست!!!

وقتی دل را به کسی می سپاری و دوست داشتن را با تمام وجود تجربه می کنی یک حس گنگ و ناشناخته تمامی یاخته های تنت را به بند می کشد. اضطرابی سخت و مداوم ...دلشوره ای عمیق در لایه های دلت پنهان است  ....گاهی می پنداری این حالات یک معلول است که به علت  عشق همواره وجود دارد اما کم کم درمی یابی این اضطراب نه به خاطر عشق ...که هراس از دست دادن است ... امابیم از دست دادن معشوق نیست که اینگونه لحظات تو را توام با اضطرابی مزمن به چاله های پریشانی می کشاند که اگر درست بنگری حتی معشوق  نیز یک معلول است!!! ....این ترس در درون توست و بسان یک جنین با تو نفس می کشد ...این اضطراب کشنده نه به خاطر بهایی است که در راه معشوق می پردازی نه به خاطر لحظاتی است که برای او به نیستی می بخشی و نه به خاطر رنجهایی است که برای دیدار او بر خود هموار می کنی بلکه به خاطر دل و احساسی است که به او داده ای ... برای روح عریانی است که به او نمایانده ای !!!!مثل شیشه عمر دیو در قصه های کهن آن را به دست معشوق می سپاری  و بعد از آن می هراسی که مبادا این شیشه لبریز از احساسات ناب تو بشکند و تو همیشه دلشکسته باقی بمانی ظرافتی در این مهم وجود دارد اینکه باز به خودت می رسی ...تو خودت را دوست داری و معشوق بازتاب روح خودت است در تو.....یک انعکاس عشق ....یک آیینه تمام قد ...از خودناب تو!!

 

سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چراست ؟
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم!!!!

حمید مصدق



۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
+ اختتام تنهایی

آمدی...!

 مثل باران بر کویر تنم باریدی ... من!! ...این  پیچک خشک کویرزده را...!!! این من از عشق گریزان..این دیر نشین..این دیرباور..اما حالا اینجایی.. ....ازچارچوب در نگاهم می کنی  با همان قد و با همان بالا و من در آغوش تو گم می شوم ...دستهای تشنه ام  دور گردنت حلقه می شود  و دگر هیچ....نه ! این لحظات تمام نمی شود همیشگی است ...رویا نیست ....میان شمع و شراب چشمهای حریص توست که زیبایی مرا می بلعد و حسرت این لبهای بوسه نداده را پایان می دهد... .....من اختتام تنهایی ام را اعلام می کنم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش


دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم


فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من


ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من

فروغ


۸:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
+ دوتایی...

پشت شیشه های بلند هتل به بیابان خیره شدم ....ارزوی من دیدن این بیابان بود و حالا به آرزوی خودم رسیدم کاش می شد برای همیشه اینجا زندگی کرد .... کیفم رابرمی دارم و همراه سام هتل را به مقصد دریا ترک می کنم ...همه چیز اینجا در جزیزه صاف و زلال ساکت و غریب است ... به نظر زندگی روی دور کند در جریان است ...حتی کنسرت و ازدحام آدمها هم بی هیاهوست... نسیم خنک دریا...که کم کم در موهایم رخنه می کند ته سرم را نوازش می کند ....یک نوازش ملایم!! من چشمهایم را می بندم صدای دریا ...خاطرات بد و خوب ....چشمهایم را باز می کنم یک قطعه سنگ مرجانی در دستهای سام که به سمت سر نوازش شده ام با باد نشانه رفته!!! ....این اولین سوئ قصد سام به من است ...می خندم او هم می خندد و سنگ لابلای موجهای دریا رها می شود ....خوشحالم ....به جست و خیزهای سام کنار دریا نگاه می کنم و آرامشی را تجربه می کنم که سالها بود از ان محروم بودم ...من و سام دورتر از ماشینهای رنگارنگ و گرانقیمت و آدمهایی که سالهاست عشق را با هوس مبادله می کنند در ساحل دریا قدم می زنیم ..می دویم و عشق را تنفس می کنیم !!!


۱:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
+ در امتداد شب

تابلوی کنار جاده نوشته 15 کیلومتر تا تهران....سام روی صندلی عقب آروم خوابیده دیگه به صدای ملایم موسیقی که میذارم عادت کرده ....برای لحظه ای نگاهم رو به تپه های پوشیده از برف میافته ....یک حس بیخودی ...رهاشدن توی اون بیابون ....به دلم آویزون شده ...دلم میخواد توی اون بیابون گم بشم ....بغضی غریب راه گلومو سد می کنه ...اعتنا نمی کنم ... الان بهترین موقعیت برای گریه کردنه ...شیشه رو پایین می کشم هوا سرده ...دوتا نفس عمیق و بعد ...دلم میخواد کنار جاده توقف کنم ....نمی تونم نفس بکشم ....یه جای خوب برای ایستادن ...ماشین متوقف میشه و زمان هم ...از ماشین پیاده میشم ..

.سام همچنان معصوم خوابیده ...پتو رو روش می کشم و به ماشین لم میدم و  سیگاری روشن می کنم ...غرق بیابون میشم ... من عاشق بیابونم ...عاشق کویر...خیلی وقته دیگه دریا رو دوست ندارم از همون وقتی که عزیز دردونه  دایی رفت به دریا و دیگه برنگشت ...خیلی وقته جنگل رو دوست ندارم از همون وقتی که کنار جنگل نور دستامو گرفتی و گفتی همیشه با من می مونی ....حالا عاشق بیابونم ....حتی همین سرمای سوز دارش رو هم دوست دارم ...واین جاده...سردم شده ...نگاهم خیره به بیابون .... ... هر موقع میخوام که این عادت غصه خوردن رو فراموش کنم  باز یه اتفاق و یه غصه جدید به دلم میشینه با خودم می گم شاید غم غم میاره ...باید با این مشکل جدید هم کنار بیام ..اینا دیگه دست من نیست که .....مادرم میگه سرنوشت ...شاید سرنوشت شیرین اینطوریه ...نم اشک توی چشمام ...بذار گریه کنم اصلا دلم میخواد داد بزنم ...هیچ !!!!نه گریه میاد و نه فریادی ...فقط جلوی مامان هی باید بغض کنم و قورتش بدم ....خورشید داره غروب می کنه ...سوار ماشین میشم و در امتداد نور حرکت می کنم ببخشید در امتداد شب...


۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
+ برف پوچ

صبح  از خونه میام بیرون وووای خدا چقدر برف ....! مثل بچه ها چشمام برق میزنه دستم رو زیر بارش یکریز برف می گیرم ...آن دو دست جوان .....هنوزدقایقی نگذشته که برف منو تسخیر می کنه.....دوباره سوار ماشین میشم ....امروز روز منه ...یه آهنگ ملایم از شکیرا .... و زمزمه های من ....اما راه گلویم بسته چیزی در دلم در حال جوشیدنه ...و خاطره ها...به تدریج جلوی چشمام پررنگ تر!!! نمی تونم... یه غمی سنگین مثل بهمن روی قلبم آوار میشه ...برف..برف ...خاطرات ....برف....برف پاک کن ماشین جلوی چشمام منو به خلسه میبره ...به همون روزهای خوب ....به همون روزهای خوب و برفی ... .... دستهای تو....  پر از گلوله های برف مرا به پشت آلاچیق هدایت می کند بازوان گرم تو بعد ازهر گلوله برفی تنها پناه من ....آن کوچه  پر از برف که....همیشه روی کول تو از آن عبور می کنم ...روی شیشه بخار گرفته ماشین دست می کشم .....اون بیرون داره برف می باره ..!!!

من از دیدن برف

یاد آن یار  رفته زدل می بینم

که مرا دست بدست

به همه کوچه و پس کوچه ی شهر

می کشید از پی دل خرم و مست

 برف می بارد و من باز در این کوچه  ی پاک

که زمانی من و او دوش بدوش

می گذشتیم ؛ پر از قصه ی دل

باز تنها ، به هوای دل پر آتش خویش

می زنم گام ولی بی فرجام

سالها رفته و برف

در کنار من ِ افسرده در این کوچه ی پاک

جای پایی نپذیرفته به رخسار سپید

کاش یکشب که از این کوچه گذار است مرا

ردّ پایی چون بخت

به من سوخته نزدیک شود

سپس این دیده پیوسته به راه

یکدمش بیند و ... تاریک شود

پ ن : نمی دونم شاعرش کیه .......


۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
+ دنیا باید بخنده !!!

       وارد آتلیه که می شم ...دست کوچولوی سام تو دستامه ...سرش رو برمی گردونه به اطراف نگاه می کنه ....چقدر اینجا قشنگه مامان ..توی نگاهش خوشحالی موج می زنه ........چقدر زیبا ادا در میاره وقتی میخواد عکس بندازه ...موهای فرفری وچشمهای سیاه .....خانم عکاس در حالی که نگاهش به منه ...لباس سام رو مرتب می کنه ....    - خانم ...کاش پدرش هم اینجا بود یه عکس خانوادگی می گرفتید .....نگاه من و سام توی یک لحظه تو هم گره می خوره ....سرم رو برمی گردونم ...سام هنوز داره به من نگاه می کنه انگار اون سوال پرسیده نه خانم عکاس ....هیچی نمی گم ...فقط انگار جاذبه زمین خیلی خیلی بیشتره ....یه نفس عمیق و باز هم سکوت .....اسباب بازی فروشی خیلی شلوغه .....سام از هرچی که دلش بخواد برمیداره همشون هم ماشین ...سام عاشق ماشینه....یاد نگاه سام توی آتلیه می افتم... یه بغض توی گلوم ...چشمام می سوزه ....سعی می کنم بهش فکر نکنم امروز تولد سام منه و همه دنیا باید بخنده ....من هم می خندم....سام هم داره می خنده .

پ ن : سام عزیزم تولدت مبارک


۳:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
+ چکه های روحم در هوای بارونی

هنوز به خونه جدید عادت نکردم بعضی شبها خواب خونه قدیمی رو می بینم و آشفته می شم

بارون در تعادل روانی من سهم زیادی داره ...بارون می باره به شدت غمگین .هوای آفتابی میل به خرید کردن....هوای ابری هم خیلی غمگین مشغول خرید کردنم

دیگه آدمها سهمی در بهتر شدن حالم ندارن ..خودم دلم بخواد خوبم ...دلم نخواد بد

 دچار چالش عاطفی شدم :به سام قول دادم یک گربه براش بخرم و خودم به شدت از گربه می ترسم تا حالا توی این همه سال کسی دیده بود من توی وبلاگم حرف سگ و گربه بزنم

احساس زیباتر شدن می کنم روی "تر" تاکید دارم مخصوصا امسال پاییز..خدا به خیر کنه

نور شمع رو دوست دارم اما هنوز هم وقتی شمع روشن می کنم مخصوصا برای فرار از تاریکی ...حس خفگی برمی گرده

یک حرفهایی دارم هنوز نتونستم به کسی بگم می ترسم بمیرم و ناگفته ها رو به گور ببرم

دروغگوی خوبی نیستم دیگه ...یعنی از سر فیلمبرداری پارسال به خودم قول دادم دیگه دروغ نگم

هنوز عشق رو دوست دارم و فکر کنم برای همیشه عاشق بمونم ...من عاشق عاشق شدنم

دیگه شبها بیدار نمی مونم ...دلم گاهی برای شب زنده داری تنگ می شه (غیر ازشبهای تعطیل )

پاییز امسال خیلی قشنگ تر از پاییز پارساله من به خدا ایمان دارم

سفر برای من مثل هوا می مونه نباشه می میرم ...

دچار آلزایمرم یعنی یک نوع واپس زدن خاطرات تلخ گذشته ...میره به ضمیر ناخودآگاه ...خوب به درک

اصلا دچار روزمرگی نمیشم هر روز یک اتفاق ....مثل برنامه دیدنی ها شده زندگی من ...

زیر برف پاک کن ماشین من یک یادداشت بود "پاییزت قشنگ"...ناشناسهای زندگی من همیشه برام جذاب هستند

سام همه دنیای منه بدون هیچ فراموشی یا ...وقفه

باران می بارد و سقف دل من دوباره چکه می کند
مرزی ندارد دلتنگی 
وقتی باران رد چشمهای تو را نمی داند!!!!

 

 


۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
+ توهم

شب است و دوباره خانه غرق سکوت....خسته از دیدارهای مکرر خاطراتم با تو ....به تو فکر می کنم و ذهنم ...بسیار غمگین است و دلم ....آه ....کنار شب پشت پنجره ....با تو آن سوی شیشه ....دستهایت را به شیشه می چسبانی و دستهایم را به دستهایت عمود می کنم .... مردمک سیاه چشمهایم را زلالی اشک غرق می کند ....این تویی؟ یعنی باور کنم؟...چیزی شبیه یک حفره سیاه بعد از پلک زدنم به جای تو می ماند درست آن طرف شیشه ...هنوز دستهایم شیشه را نوازش می کند .....تو.... نیستی ....باز خیره به شب ...فروغ را بهانه می کنم  که چقدر زخمهایمان شبیه هم است .....گریه....

شب می آید
و پس از شب ‚ تاریکی
پس از تاریکی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو
نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیک تاک ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی
 



۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
+ شاعر من !!

شاعر من !!

شعر چشم مرا که به غزل می نشانی ...نگاهم را ترسی سرد فرا می گیرد .....

 می ترسم....می ترسم تو هم روزی غزل  چشمهایم را فراموش کنی ...!!


۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
+ ملودی زندگی من

هرروز صبح زود از خونه که میام بیرون  ملودی غمگین زندگی من شروع به نواختن می کنه  من معتقدم  زندگی هر آدمی یه ملودی خاص داره  ....برای بعضی آدمها شاد و برای بعضی آدمها غمگین ...حتی موسیقی تند داخل ماشین هم نمی تونه این ملودی غمگین رو متوقف کنه....و من هم گاهی تسلیم این ملودی میشم ...و به اهنگش گوش می دم ....اما این ملودی زیبا و غمگین با این ریتم کند که توی تموم لحظات زندگیم جاریه ...با این تغییرات تند و سریع زندگیم همخوانی نداره ...تغیییرات شغلی من...جابجایی محل زندگیم ....و آشنایی همکاران و همسایه های جدید ...آدمهای جدید ...جدید جدید ...جدید.... اما  ملودی غمگین همچنان به نواختن ادامه میده ...و من هرروز صبح که از خونه میام بیرون ...صداشو میشنوم ....درجلسات اداره در بحث های داغ سیاسی یا حتی وقتی خبر میخونم یا چیزی می نویسم و یا حتی وقتی شاملو رو دوره می کنم"....مرغ مسکین ! زندگی زیباست ....من درین گود سیاه و سرد توفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم....تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم. مرغ مسکین! زندگی بی گوهری این گونه نا زیباست ......" 

 شب که سام میخوابه و من پتو رو روی شونه های خوشگلش می کشم وچراغو خاموش می کنم ملودی در حال نواختنه و حتی وقتی توی اتاق نیمه تاریک پشت میزم می شینم...و یا وقتی که از فرط خستگی روی تخت ولو می شم و چشمامو می بندم آخرین ضرباهنگهاشو می شنوم...و بعد سکوت ........اول صبح چشمامو که باز می کنم .... باملودی غمگین زندگیمو شروع می کنم ...با خودم فکر می کنم از کی ملودی زندگی من غمگین شد از کی...من کجا دستاتو گم کردم................؟؟

اگر تو باز نگردی

قناریان قفس، قاریان غمگین را

که آب خواهد داد

که دانه خواهد داد ؟

اگر تو بازنگردی

بهار رفته،

- در این دشت بر نمی گردد

به روی شاخه گل،

غنچه ای نمی خندد

و آن درخت خزان دیده تور سبزش را

به سر نمی بندد

اگر تو بازنگردی

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و کسی نمی داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد

حمیدمصدق


۱:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
+ طرح

 در این مرگبارگی  فرهاد ....!!!

رد شو از من...!!

 

پ.ن : هرکسی از ظن خود شد یار من ...

 


۱:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
+ پاییز من

دلم !!

 آفتاب تنبل پاییز....و سایه تو لابلای درختان نیمه عریان باغ

با یک بغل شاخه خشک

و

 نگاه  عمیق تو ...که هماغوشی

آتش و چوب

در آن حدس زدنی است!!

می لرزد دلم... 


۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
+ نشانی !!

گذشتم از هر چه بود دیگر خانه پدری از دست رفته است ....چمدانم را برمی دارم به در و دیوار نگاه می کنم هر گوشه ای از این خانه لبریز از مهر است و عشق .....من دیوارهایش را چون زیارتگاهی متروک می بوسم ... فکر می کنم ...هرچه را که دوست می دارم از من گرفته می شود به جبر!!! ....به پدر هم گفتم که این خانه نه فروختنی است و نه ویران شدنی ...اما چه سود ...انقدر ناتوانم که از پس نگهداری خاطراتم هم برنمیایم چه علیل است این سرنوشت من !!!...چمدان در دستهایم و نم اشک در چشمهایم  ...مثل دل خودم می ماند این خانه از پای بست محکم و استوار و به ظاهر ویرانه ....نه نباید گریه کنم ...دلم نمی آیدخداحافظی کنم ...از بالکن بزرگ و عریض خانه باغچه چه زیباست چشمهایم می چرخد و با ولع لمس گلها و درختان حیاط را آرزو می کند ....چه بی رحمند این معماران شهر که به ظاهر آباد می کنند و در نهان هزار تیشه به دل می زنند ...کاش می توانستم حامی باشم برای این خانه زیبا و قدیمی ....کاش ناجی می آمد اما نجات دهنده در گور خفته است این جمله را  ته قلبم حک کرده ام.. مثل همان روزی که پای سفره عقد مردی مرا به بند می کشید و هیچ ناجی نجاتم نداد ....دستی به نرده های قدیمی تراس و وداعی پر از اشک با پله های سنگی حیاط ....پله هایی که هزار بارروی آن نشستم و نوشتم ...هزار بار دلتنگ شدم و هزار بار گریستم .....چرا باید هه چیز تغییر کند چرا سکون به این دشت طاعون زده زندگی من بر نمی گردد فقط ویرانی ...فقط رفتن ...همه می روند و هیچوقت هیچ کس برنمی گردد ...فقط خداحافظی ..من بیزارم از این همه تنهایی....از پله ها پایین می روم و دیوارهای خانه را می بوسم و می بویم ....و تکیه دادن به دیوارهای قدیمی ...لذتی وصف ناشدنی .. محکم مثل تکیه گاهی که هرگز نداشتم....پدر صدایم می کند ...شیرین !! از کوچه برای اخرین بار خانه را نگاه می کنم ....دلم می ریزد ... آه یادم رفته بود که اگر تو برگردی چه ؟.. دیگر به کدام نشانی مرا خواهی یافت؟ ...من گمشده ابدی ام !!

راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید.

                                                            علی صالحی

 


۱:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
+ خداحافظی .....(تا به کی باید رفت )

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

آه ، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من ، گویی ،

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم ، با بوسهٔ تو

روی لبهایم ، می پندارم

می سپارد جان ، عطری گذران

آن چنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را ، سرشار از برگ ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

بگذار

که فراموش کنم .

تو چه هستی ، جز یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی ؟

بگذار

که فراموش کنم

فروغ

پ ن : مدتی نیستم...بدرود


۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
+ به خاطر پسرم

دسته گلی که برای تولدم فرستاده بودی رو نگاه کردم ...گلهای سرخ و بزرگ با یه روبان قشنگ روی میز خودشون رو توی چشمم که نه توی قلبم فرو می کردن ...دسته گل رو برداشتم و از پله ها پایین اومدم ....  یه جفت چشم درشت و مشکی از بالای پله ها!!.....

مامان ؟

 جانم مامان ؟

 گلارو کجا می بری ؟  مستاصل شدم !!

سام همیشه می پرسه !!

دارم می برم بذارم دم در !

 ......چرا مامان ؟

قطره اشکی که توی چشمام منتظر تلنگر پلکم

بود روی گونه هام لغزید... زیر لب گفتم:

 به خاطر تو پسرم ...به خاطر تو!!


٢:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
+ تولد

زنی تنها روی پله های حیاط گیسوان مشکی خود را می بافد ....چشم به در نظاره گر قشنگترین تابلوی عشق!! .....منتظر است که مرد از در با یک بغل عشق بیاید و تمامی محبتش را به یغما ببرد ...چارچوب در پر می شود از مرد و لبخند و بوسه .....حوضی برای وضو ....و زنی که با وقار حوله سپید را از چشمهای میشی مرد عبور می دهد تا به دستهای نوازشگر مرد برساند صدای اذان از قدیمی ترین مسجد خدا و فریاد زنی که به درد می رسد و آغوش بزرگ مرد برای کودکی شیرین ......اینگونه من به دنیا امدم.....  پس از انتظاری طولانی ......شیطنت های کودکی ...درختهای پر از دستهای اویزان من .....لانه یاکریم های معصوم در پس درخت انگور وسط حیاط و حوضی که پدر در آن وضو می گرفت هیچ کدام از شبیخون شیطنتهای من در امان نبودند ... از بازی گرگم به هوا با پسرهای کوچه تا قبولی دانشگاه و اولین عشق ....اولین جدایی ...تا رسیدن به درد و جشن تولد سام ...... تا گشتن و نیافتن ....امیدهای عبث ...عشقهای دروغکی گریه های پنهانی ....تا رسیدن  و پیدا کردن تو ...حالا کنار اتش بازی نگاه تو نشسته ام دستهای تو و گرمای اغوش من تولدم را جشن می گیرند...شب پر است از نور و ترانه عشق و شراب و بوسه های بی وقفه تو .....تمامی ندارد این مهر من به تو ...این ماه نا تمام که برای هر بوسه تبریک تو دست می زند ...تمامی ندارد این شب قشنگ این ستاره های پرنور چشم تو که تمامی تن مرا رنگ می زند آبى ...صورتی ....بنفش و قرمز .....من به هدیه های نگاه تو چشم می دوزم ...می خندی و من ...می خندم ...پرم از تو از عشق ناب تو ...امشب تولد من است

گاو و الاغ و اردک ، کبریت و گاز و فندک ، جوجه و مرغ و لک لک ، تولدم مبارک

 


۱:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
+ چشمهای آیدا

 امشب چشمهایم شبیه چشمهای آیداست ....

وقناری های خاموش دوره ام کرده اند....این سکوت شب

حتی برای یک نفر هم سخن نگفت

 بعد از تو!!

 هیچ کاکلی پر نگرفت ....

تنهایم .....

 

 

 

 

 

 

 

 

برای شاملو